خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





7 روز در وطن بعد از 813 روز دوری

    تاریخ بلیطمون چهارشنبه 29 اردیبهشت ( 18 می 2016 ) بود اما برای اینکه خانواده هامون نگران نباشند گفته بودیم 30 اردیبهشت هست. از اونجاییکه آنکارا - ارومیه پرواز مستقیم نداشت، بلیط Ankara - Iğdır خریده بودیم. Iğdır  شهری از کشور ترکیه در نزدیکی های مرز بازرگان هست.

    http://www.bargozideha.com/share/vodlb1e3-نقشه-ترکیه-و-شهرهای-ترکیه-نقشه-فارسی

     

    داداش کوچیکم مهندس عمران هست( البته داداش بزرگم هم مهندس عمران هست) حالا می گم داداش کوچیکه فکر نکنید خیلی کوچیکه. داداش بزرگم 6 سال و داداش کوچیکم 5 سال از من بزرگتره. 

    داداش کوچیکه یه پروژه ای تو شهر ماکو داشت که نزدیکه مرز بازرگان هست. چند روز قبل پرواز، هر روز تاریخ و ساعت پرواز رو می پرسید و اصرار داشت که بیاد دنبالمون. دیگه مجبور شدیم، تاریخ و ساعت دقیق پروازمون رو بگیم.  البته کلی اصرار کردم که به خاطر ما از کار و زندگیش نمونه. اما گفت من اون روز ماکو هستم و می یام دنبالتون. قرار شد به کس دیگه ای نگه. صبح ساعت 10 به مامانم زنگ زدم و تصویری با مامانم صحبت کردم و گفتم بعد ظهر برقمون قطع می شه شاید نتونم زنگ بزنم. ( چون عادت دارم هر روز بعد ظهر به مامانم زنگ بزنم و اگه نمی زدم نگران می شد. ) خدا حافظی کردم و با همکلاسی رفتیم به سمت فرودگاه آنکارا.

     

    فرودگاه آنکارا ( اینجا )

    همکلاسی در حال سوار شدن به هواپیما

     در آسمان ترکیه

    فرودگاه Iğdır ( اینجا )

    مدرسه ای در  Doğubayazıt ( اینجا )

    وقتی از مرز رد شدیم داداش منتظرمون بود. پریدم بغلش.. اشکام جاری بود. بعد از 813 روز دوری، آغوش داداش قابل وصف نبود. داداش تو گوشم گفت ببین اون آقا چقدر شبیه بابا هست. برگشتم ... گفتم: آره داداش خیلی شبیه... اِ اِ اِ ... خود بابا هست. پریدم بغلش و همچنان اشکام جاری بود. گویا داداش کوچیکه یواشکی به بابام زنگ می زنه می گه من می رم مرز، می یایی؟ بابا هم می گه آره!! یواشکی می یان دنبالمون. به مامانم هم می گن می ریم بیرون کار داریم. خلاصه بعد اینکه وارد خاک وطن شدیم به مامان همکلاسی و مامان خودم زنگ زدیم و گفتیم ما اومدیم. مامان همکلاسی کی  ذوق کرد. مامان خودم هم گفت دختر تو که گفتی بعدظهر برقمون قطع می شه! ای شیطون  

    شب رسیدیم ارومیه. اول رفتیم خونه مامانم. مامانم رو اساسی بغل کردم.  بعد از 813 روز دوری از خانه پدری... کوچه مون! خونمون! حیاطمون... !چقدر تو ذهنم کم رنگ شده بودند. خاطره ها تار شده بودند. دیدن دوبارشون حس خاصی داشت. به همراه مادرم رفتیم به سمت خونه پدری همکلاسی که البته خونه خودمون هم طبقه بالای خونه شون هست. با اینکه دیر وقت بود، خاله های همکلاسی و خواهر همکلاسی... همگی جمع بودن و منتظر ما نشسته بودند. بازا بغل و بوس و اشک شوق داغ بود. یه سری از سوغاتی ها رو دادم و بعدش دیگه دیر وقت بود و پدر و مادر و داداش کوچیکه رفتن خونشون ما هم رفتیم خونمون که طبقه بالا هست. مامانِ همکلاسی، قبل ورود ما همه کارا رو کرده بود. خونمون کاملا مرتب بود. همه ملافه ها رو جمع کرده بود. ( قبل رفتنم کل وسایلها رو ملافه کشیده بودم. ) پرده ها شسته شده و تمیز بود. کلی خجالت کشیدم.  واسم یه انگشتر و یه جفت گوشواره هم هدیه خریده بود. کلی تشکر کردم.  

     

    من علاقه زیادی به عروسک دارم. این شاسخین رو داداش کوچیکم، واسم خریده بود. ( فکر کنم سال 1387 بود)  خیلی دوستش داشتم مخصوصا چشماش رو. مادرِ همکلاسی هم می دونست، می گفت: شاسخینت رو انداختم ماشین لباسشویی تمیز شه. می تونی راحت بغلش کنی. 

     30 اردیبهشت 1395 روز جمعه، (19 می 2016 ) صبح، مادرِ همکلاسی، صدامون کرد حیاط. رفتیم یه گوسفند ناز تو حیاط آورده بودند واسه قربونی. کلی تشکر کردم. ( دلم واسه گوسفند بی نوا می سوخت که واسه ما قربونی شد. 

    نهار خونه مادرم بودیم. کل فامیلای پدری و مادریم اومدن دیدنمون. خونه خیلی شلوغ بود. مادرم حسابی خسته شده بود. اما می گفت تا باشه از این خستگی ها. دلخوشی ها. 

    تا شب خونه پدری رفت و آمد بود. مادرم غذاهای مورد علاقه من و همکلاسی رو واسه نهار درست کرده بود. آش رشته و دلمه و کوفته تبریزی. 

     

    جمعه 31 اردیبهشت 1395 ( 20 می 2016 ) پدر و مادرِ همسرم، کل فامیلای پدری و مادری همسرم رو به صرف شام دعوت کرده بودند. ( پدر ومادر و داداش و زنداداش های من هم دعوت بودند. ) مهمانی در حیاط خونه بود. هوا خیلی خوب بود و حسابی خوش گذشت. حسابی شرمندمون کردند.

     

    به دلیل کمبود وقت هر کدوم از فامیلای خودم یا همکلاسی که به صرف نهار یا شام خونشون، دعوت کرد، نرفتیم. فقط مهمونی خواهر شوهرم و داداش های خودم رو قبول کردیم. 

    مهمانی خواهر همکلاسی، 1 خرداد 1395 ( 21 می 2016 ) در یک رستوران بود که در تمامی عکسها خودمون هم حضور داریم و نتونستم اینجا بذارم.

     

    این دلمه رو زن دایی همکلاسی، خونه خودشون درست کرده بود و آورده بود خونمون 

    مهمانی شام، خونه داداش کوچیکه در تاریخ 2 خرداد 1395 ( 22 می 2016 )

    این شیرینی و کیک  رو هم زن داداشم خودش پخته بود.

    مهمانی شام، خونه داداش بزرگه در تاریخ 3 خرداد 1395 ( 23 می 2016 )

    در تاریخ 4 خرداد 1395 ( 24 می 2016 ) بعد ظهر با دختر داییم ( بهتره بگم دوست قدیمی دوران کودکیم که الان پزشک هست. ایشالا فرصت بشه بعدا مفصل می نویسم.) با هم رفتیم خیابان امام قدم زدیم و بعد رفتیم از عکسای عروسیم یه مینی آلبوم سفارش دادم که بتونم با خودم ببرم آنکارا( آلبوم عروسیمون خیلی بزرگ هست و تو این مدت هم مونده بود ایران. ) به یاد قدیما با دختر دایی رفتیم کافی شاپ دانشجو . شیر موز نوش جان کردیم. بعدش در کافی شاپ هتل ساحل، با دوستان دوران کارشناسی قرار داشتم. یادی از گذشته ها کردیم و خندیدیم. شکر خدا خوش گذشت. همون ساعت همکلاسی رفته بود محضر، مراسم عقد پسر خالش. شب خونه مادربزرگ عروس خانم دعوت بودیم. خوش گذشت. ایشالا که خوشبخت بشند. 

     

    مهمانی پدر و مادرم در یک رستوران بود. چون یکی از عموهام رفته بود فرانسه، مهمانی شام رو واسه روز چهارشنبه 5 خرداد 1395 ( 25 می 2016 ) تدارک دیده بودند که صبحش عمو جان از فرانسه برگشته بود. مادرم از قبل ژله و دلمه درست کرده بود.  این یک قابلمه دلمه از قابلمه های پر از دلمه مامانم بود.  فامیلهای پدری و مادری خودم و از فامیلای همکلاسی هم دعوت بودند. شامِ آخر در وطن بود.

    عکس،قبل از ورود مهمانها و غذاها 

     بعد صرف شام، مراسم بغل و خدا حافظی بود. برادرازده های نازنینم رو بوس کردم.   و رفتیم خونه خودمون.

    صبحِ روز پنجشنبه 7 خرداد 1395 ( 26 می 2016 ) داداش کوچیکه اومد دنبالمون و تا مرز بازرگان همراهیمون کرد. رسیدیم مرز. چند بار داداش رو بغل کردم. از مرز رد شدیم و اشکام سرازیر بود. 

     عصر ساعت 6 رسیدیم خونمون در آنکارا.

     

    خدایا شکرت...


    این مطلب تا کنون 5 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : داداش ,خونه ,همکلاسی ,رفتیم ,بودند ,کوچیکه ,خرداد 1395 ,داداش کوچیکه ,درست کرده ,دعوت بودند ,فامیلای پدری ,
    7 روز در وطن بعد از 813 روز دوری

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده